|
رفتم مراببخش ومگووفانداشت راهی به جزگریزبرایم نمانده بود این عشق اتشین پرازدردبی امید دروادی گناه وجنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه پرحسرت تورا بااشک های دیده شست وشودهم رفتم که ناتمام بمانم دراین سرود رفتم که بانگفته به خودابرودهم رفتم مگو مگوکه چرارفت ننگ بود عشق من و نیازتو و سوز و سازما ازپرده خموشی و ظلمت چون نورصبح بیرون فتاده بودیکباره رازما رفتم که گم شوم چویکی قطره اشک گرم درلابه لای دامن شبرنگ زندگی رفتم که درسیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم زکشمکش وجنگ زندگی من ازدو چشم روشن وگریان گریختم ازخنده های وحشی طوفان گریختم ازبستروصال به اغوش سرهجر ازرده ازملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگرسراغ شعله اتش زمن مگیر می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبرزخویش دردامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده هاو پشیمان زگفته ها دیدم که لایق تووعشق تونیستم
من این شب زنده داری را دوست دارم
بیا در كوچه باغ شهر احساس
حالم را پرسیدند . گفتم رو به راهم......
خواستم از عشق برات بگم گفتم میدانی /خواستم از غم برات بگم گفتم میدانی /حالا میخوام بگم دوستت دارم چون نمیدانی
یادته بهت می گفتم ، که اگه بری میمیرم
تو را با اشک و خون ازسینه ام راندم اخر هم که تا در جام دیگری ریزی شراب ارزو ها را به زلف دیگری اویزی ان گل های صحرارا مگوبامن مگو دیگر از هستی و مستی من ان خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم که گل های نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد مراازسینه بیرون کن....ببر از خاطر اشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را....مرابشکن مرا بشکن کنون کز من بجا مشت پری دراشیان مانده و اهی زیرسقف اسمان مانده بیااتش بزن این اشیان را ...این بال وپرهارا ..رها کن این دل غمگین و تنهارا توراراندم که دست دیگری بنیان کندروزی بنای عشق و امیدت شود امید جاویدت توراراندم ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانی که در چشمان تو نقش غم و دردت نمیخوانم توراراندم ........... ولی ان لحظه گویی اسمان میمرد! جهان تاریک میشد کهکشان میمرد! درون سینه ام دل ناله میزد ...بازکن از پای زنجیرم که بگریزم به دامانش بیاویزم.به او با اشک و خون گویم ..مرو من بی تو میمیرم ولی من درمیان های های گریه خندیدم ..که تو هرگز ندانی بی تو یک تک شاخه عریان پاییزم..دگرازغصه لبریزم واینک دلاخوکن به تنهایی که از تنها بلا خیزد سعادت ان کسی دارد مه از تنها بپرهیزد! خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی میبرد ان کس که انسان است و از احساس سرشاراست!
سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن هنوزم پرمیکشه دل واسه ی به تو رسیدن
واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره بذاربه حساب غربت ...نکنه دلت بگیره
عزیزم بگو ببینم که چه رنگه روزگارت خیلی دوس دارم که تو مهتاب بشینم یه شب کنارت
سرتوبامهربونی بذاری به روی شونه ام تو فقط واسم دعاکن اخه دنبال بهونه ام
حالمو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره چون بلاتکلیف عاشق اخه تکلیفی نداره
نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه ی بارون چقدرازدریادوریم بی گناهیم هردوتامون
بدجوری بهم میریزه منو گاهی اتفاقی..تواگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی
میدونی که دست من نیست....میدونی که دست من نیست ...بازیای سرنوشته
روقشنگاخطکشیده زشتاروواسم نوشته
بازکه ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه اما اشکاتو نگه دار نذاراین جوری بریزه
من هنوزچیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد باقی شو بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد
حال من خیلی عجیبه دوس دارم پیشم بشینی من نگاهت بکنم تو تو چشام عشقو ببینی
یادته منو تو داشتیم ساده زندگی میکردیم ...یادته منو تو داشتیم ساده زندگی میکردیم...
ازهمین چشمه ی شفاف رفع تشنگی میکردیم
یه دفعه یه مهمون اومد عقلمویه جوری دزدید دلتو به روش نیوورد ازهمون دقیقه فهمید
اولش فکرنمیکردم که دلم رو برده باشه یا دلم قول چشمای روشنه شو خورده باشه
امانه...اما نه گذشتودیدم دل من دیوونه ترشد به تو گفتم و دلت ازقصه ی من باخبرشد
اولش گفتم یه حسه یایه احترام ساده اما بعددیدم که عشقه اخه اندازش زیاده
توبازم طاقت اوردی مثل پونه ها تو پاییز سرنوشت تو سفیده ماجرای من غم انگیز
بدجوری دیوونتم من فکرنکن این اعترافه همیشه نبودن تو کرده این دلو کلافه
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من میدونم واست یکی شد بودن و نبودن من
می دونم دوسم نداری مثل روزای گذشته من خودم خوندم تو چشات یه کسی اینو نوشته
اماروح من یه دریاست پرازموج و تلاطم ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
اخ که چه لذتی داره نازچشاتو کشیدن...اخ که چه لذتی داره ناز چشاتو کشیدن
رفتن یه راه دشوارواسه هرگز نرسیدن
من که اسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه
توکه چشمای قشنگت خونه ی صدتاستارست تو که لبخندطلاییت واسه من عمردوبارست
بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن من بدون تو میمیرم بیا و بهم کمک کن
ببخشید دوستای گلم هم به خاطر تاخیر ۳ ماهم هم به خاطر این پست پایینی تو این سه ماه نتم خراب شده بود نمیتونستم بیام بهتون سر بزنم حالا هم که اومدم این پستو به جای اینکه به وب دوستم بزنم تو وب خودم نوشتم هرچه قدر میکنم پاک نمیشه واقعا شرمندم
وقتي اولين بار چشمم تو چشمت افتاد
گفتم اي ديوونه دل قرعه به اسمت افتاد
وقتي اولين بار چشمم تو چشمت افتاد
گفتم اوني كه خدا بايد بده بهت داد
حالا همه وجودم سرشار از ترانه اس
حالا تموم حرفا حرفاي عاشقانه اس
ميدونم اولين عشق رنگ بهارو داره
بارون تند احساس هر لحظه اي مباره
وقتي كه دل جوونه حساس مهربونه
از عشقو بي قراري داره هزار نشونه
همش از اين مي ترسم نكنه كه ياري داري
من باشم به جز من چشم انتظاري داري
كاشكي مي شد عزيزم حقيقتو بدونم
اگر براي د يگري دل بي قراري داري
حالا همه وجودم سرشار از ترانه اس
حالا تموم حرفا حرفاي عاشقانه اس
همش از اين مي ترسم نكنه كه ياري داري
من باشم به جز من چشم انتظاري داري
كاشكي مي شد عزيزم حقيقتو بدونم
اگر براي د يگري دل بي قراري داري
حالا همه وجودم سرشار از ترانه اس
حالا تموم حرفا حرفاي عاشقانه اس
حالا همه وجودم سرشار از ترانه اس
حالا تموم حرفا حرفاي عاشقانه اس
یواش گفتم دوست دارم ، واسه اینه که نشنیدی بلد نیستم که بد باشم ، نگو اینو نفهمیدی بزار باشم کنار تو ، کنار عطر این احساس بزار حبس ابد باشم ، تو عشقی که برام رویاست بزار با گریه اینبارم ، بگم خیلی دوست دارم اگه بازم پشیمونی ، به روت اصلا نمیارم دلم میگیره هر روزی که میبینم تو دلگیری دارم میمیرم از وقتی سراغم رو نمیگیری نگاهم رو از تو دزدیدم ، با این چشمای غمبارم نمیخواستم بدونی که چقدر چشماتو دوست دارم ولی با گریه اینبارم میگم خیلی دوست دارم اگه بازم پشیمونی ، به روت اصلا نمیارم
گریه کن تا میتونی پیش اون نمیمونی اون دیگه رفته بسه تمومش کن گریه کن ته خطه ........عشق تو دیگه رفته تودل یکی دیگه نشسته تمومش کن چشم به راه نشین اینجا .....می مونی دیگه تنها گریه نکن دیگه اون نمیادخونه دست بکش دیگه ازاون طفلکی دل داغون اون دیگه خوشه فکرنکن حالتو می دونه تنها می مونی ....اینو میدونی....مثل اون پیدا نمیشه اشکات میریزه ...اخه اون واست عزیزه...توی قلبته همیشه یادش میافتی..دلت اتیش میگیره کاش برگرده پیشت راهی نداری ....توباید طاقت بیاری....اخه میدونی نمیشه
بازم به یاد اشکام
بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم و شورانگیز و شوق الود در امان شقایق ها بیاویزم ....بدزدم تیشه فرهاد عاشق را وبی پرواچنان رعدی بنای سنگی غم را فروریزم....بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها و حافظ وار بربام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری
گل گلدون من شکسته در باد
وقتی میرفتی نگاهت مال من بود یک باور ماتمزده این حال من بود وقتی که بربر میزدم بعدازتو تنها ان حرف هایت وقت رفتن مال من بود خاکسترهای میان گیسوانم! داغ رسیده عمرمالامال من بود یک اینه کولی خطوط دست هایم یک روز میایدکه بی او.......فال من بود58970
دفترم لبریز شده از احساسات
دررویاهایم کلبه ای میسازم.......... کلبه ای بدون روزنه ی نوری......... کلبه ای خاموش .. .. .. .. .. درکناراتاقم قبری چال میکنم تابتوانم درهرلحظه مرگ راتجربه کنم فانوسی خاموش دربستوی کلبه ام قرارمیدهم......... تاشایدبتوانم خاموشی وجودم راکامل کنم........ شایدرویاهایم من رابه بازی گرفته است
می خواستم خراب نگاهش شوم نشد می خواستم ستاره و ماهش شوم نشد دراتش حزین مرنقش فنا شدم می خواستم یگانه نگارش شوم نشد میخواستم سان عروس بریوشی دردانه ی دو چشم قهوه ایش شوم نشد بروانه ای شدم به راهش شتافتم می خواستم فدای نگاهش شوم نشد
نامت برایم الهامی است تا این عشق نامه را بنگـــــــــــارم
چشمان نافــــذت نظاره گر اعماق وجودم است که می ســـــــوزد
و تو آنی که آتش درونم شعله های سرکشش را وام دار توســـــت
تو ای خیال و وهم و الهـــــام زیبـــــا مرا فراگیــــر....
به مثال پرستو بچه گان بازگشته از کوچ لانــــــه ای بر این
دیوار سست، بنا کـــــــن.....
تا سبزی باز در من جوانه بزند و به شکوفه بنشینـــــد....
بازگرد و ببین که از دوریت که چندی بیش نیســــــــت....
چقدر پیر گشتـــــــــه ام.....
روزی که پر پروازت را گشودی و رفتی تکه ای از مرا هم با خـــود
بردی و من چشم در راه بازگشتت دارم تا به هم بپیوندیم و سبـــز
شویــــم......
در فراق دوریت راه اشکهام خشک گشتــــــه...
پس بیا و پیرهن یوسف وارت بر دیدگانم افکن تا نور دیدگانـــــت
را ببینـــــــم.....
مرا دربر گیر و در آغوشت نه، که دیگر توانی برای در بر گرفتنت
نـــــدارم.....
بـــازگرد زیبــــای مـــــن که این نامه نگار حقیــــــر،
چشـــم در راه توســــت و نام تــــو بـر لبانــش....
چه بگویم، نمی دانم...
حال و روزم خود گویای همه چیز است!
نبودنت، زخم عمیقی است که هر چه می گردم مرهمی برایش نمی یابم
به کابوسی می ماند، که گویا تمامی ندارد!
کی صبح می شود، نمی دانم... این کابوس گویا شب و روزی نمی شناسد.
آرام در دل شب پنهان می شوم
تا صبح بیداری و بیقراری، رسم تازه شبهای من است.
روزهای رفته چون سایه بر دیوار اتاقم نقش می بندند
یادت هست؟
از رفتن که می گفتی، صدایم بی صدا در سینه شکست
می دانستم این کابوس به سراغم خواهد آمد...
باید به خواب می رفتم... این کابوس در تقدیر من بود...
حالا که نیستی، چشمانم چه بی تاب نگاهت شده اند.
آسمان چه بر من سخت می گیرد... روز ها چه عمر درازی دارند.
شبها چه پر تشویش و نا آرامند
بی پناهی دستانم را می بینی؟ می شنوی آوای تنهاییم را؟
هیچ کس صدای ویرانی ام را نمی شنود...
نمی دانم چقدر نکوهشم می کنند... در روزهای نبودنت از یاد می روم.
آشفتگی و دلتنگی یادگاری بود که بر جا گذاشتی و رفتی...
یادگاری که تمام لحظه هایم را در خود شکست
چه بگویم ... نمی دانم!
چشمانم خود گویای همه چیزند...
نبودنت
زخم عمیقی است به قلبم...
دیگرزمانی برای خواستن توبرمن نمانده اماهنوزازپشت نگاهم خواهان توام وتوبی رحمانه نگاهم رامیکشی باهمه سکوتم تورا فریادمیزنم وتوفریادم را نمیشنوی درددوری تو دلم رادر سینه می فشارد وژاله را به چشمانم هدیه میکند ایاترانه عشق رااز چشمانم خواهی خواند وشعر وفا را زمزمه خواهی کرد کاش توهم نفس با من فریاد می زدی دوس داشتن را
یه نگاه تبدار مونده توی ذهنم...
ماندنی نبود که بماند نیامده بود که بماند آن قدر این پا و آن پا کرد تا بالاخره رفت ... حتی اگر لانه پرستو برف هم ببارد با دمیدن بوی بهار پر میکشد و به هیچ ترفندی نمیتوان مانع از رفتنش شد پرستو تا بهار پر میکشد تا شکفتن اقاقی ها تا آب شدن دل سنگ خدا دشوارترین های من زل به هجرت پرستوهاست نمیتوان مانع از رفتن مسافری شد که چمدانش را از آغاز بسته است . خنکای پاییز که آمد خبر از کوچ نداشتم که هر کوچی کوچ دارد از پی شاید خنکای دیگر بازآید شاید چشمان شرجی ام را نذر پیچ کوچه کنم که آید به کوچه ای که شعرش را شبی از همین شب های خنک به یادگار نگاشتیم همچون مشق دوستت دارم دیروز و سرودیم تکه تکه کوچه را هرآنچه به یاد داشتیم و گفتیم از کوچه ای که دلنگاشته هر پرستو گم کرده ایست رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما ... من اگر ساعتی عشق می خریدم اگر اون تنها چیزی بود که به من میدادن یک ساعت عشق دراین دنیا آن وقت من این یک ساعت را میدادم تا تورا بیشتر ببینم
نيستي حالم خرابه تو رو با يکي ديگه ديدم داغون شدم مردم ولي باز تو رو بخشيدم نيستي دلشوره دارم ميبينم تو رو تو چشماش اين تقدير بي رحمه با قلبم عشق من برو نذار تنهاش نيستي حال من خرابه نيستي دستام سرد سرد چشمام تو رو با اون ديد و دلم باور نکرد نيستي و هواي اين گريه داره بغضم رو ميشکنه من مردم و دستهاي تو قاتل منه ...رفتي از اين آغوش چه راحت و باز منم تنها و خاموش چراغم چه بي اعتنا رفتي هه نفهميدم حس من واست يه تفريحه تو که ميدونستي وجود تو ترک درداست تو که ميدونستي نبود تو مرگ فرداست ولي آروم آروم زير بارون داغون قدم ميزنم و تو شادي با اون يارو سرا پا گوش بودم وقتي که تو داشتي حرفي حالا که بهت نياز دارم گذاشتي رفتي؟ باشه، منم ميذارم رگ اين گردن که رفتم و ديگه پيشت برنميگردم ولي روزي رو ميبينم که يارت سيره از تو با يکي ديگه از کنارت ميره به هر دستي که بدي ميگيري از همون دست اين نفرين من نيست بازي زمونست اون ميخواد که دل تو با حرفهاش خواب شه صبر کن بذار يه کمي يخ هاش آب شه وقتي ميفهمي چه کسي پشت روبنده که به احساست بزنه يه مشت کوبنده ... نيستي حال من خرابه نيستي دستام سرد سرد چشمام تو رو با اون ديد و دلم باور نکرد نيستي و هواي اين گريه داره بغضم رو ميشکنه من مردم و دستهاي تو قاتل منه..... چقدر باهات حرف دارم و چقدر خرابم کاش لاقل بودي ميدادي يه خط جوابم تو که هي ميگفتي تا ته خط باهم هستي چرا رفتي و با درد دست و پاهام رو بستي؟ چرا؟ هاه؟ بخدا تا به من حرفي نزني نميرم تو چرا واقعا رفتي؟ لااقل يه چيزي بگو، بگو دوستت نداشتم بگو از خدام بود که تو شب و روزت نباشم يعني قصدت از اول اين بود که با من نموني؟ حرف بزن، تو که اينقدر نامرد نبودي چي ميگم اون ديگه نيست پيشم چشم، تو اين امتحان هم بيست ميشم ولي چرا از سنگه قلبها در اين شهر تاريک اسير کابوسم تو يلداترين شب تاريخ کابوسي که نفس رو تو سينه حبس ميکنه و ميبينم يکي ديگه تنت رو لمس ميکنه داره تنم ميلرزه واسه ادامه? خوابم حتي قلم ميترسه ختم کلام رفتي از اين آغوش چه راحت و باز منم تنها و خاموش چراغم
خداحافظ نگووقتی.......... هنوزدرگیرچشماتم خداحافظنگووقتی.......... تاهرجاباشی همراتم تواون گرمای خورشیدی........ که میره روبه خاموشی نمیدونی چه قدرسخته........ شب سردفراموشی شبی که کوله بارت رو میون گریه می بستی یه احساسی به من میگفت هنوزم عاشقم هستی
دیگه دیره واسه موندن دارم از بیش تومیرم جدایی سهم دستامه که دستاتونمیگیرم تواین بارون تنهایی دارم میرم خداحافظ شده این قصه تقدیرم چه دلگیرم خداحافظ دیگه دیره واسه موندن دارم ازبیش تو میرم جدایی سهمه دستامه کخ دستاتونمیگرم تواین بارون تنهایی دارم میرم خداحافظ شده این قصه تقدیرم چه دلگیرم خداحافظ دیگه دیره دارم میرم چه قدراین لحظه ها سخته جدایی ازتوکابوسه شبیه مرگ بی وقته دارم توساحل چشمات دیگه اهسته گم میشم برام جایی تودنیا نیست تواوج قصه گم میشم
|
About![]()
Home
|